زندگی نامه فرید مسعودی | Biography of Farid Masoudi

زندگی نامه فرید مسعودی | Biography of Farid Masoudi

بدون شک برای هر کسی سخت ترین کار نوشتن از خود است، چون تنها کسیست که در تمام لحظات زندگی خودش حضور داشته و مزه تک تک لحظات را چشیده است و شاید هم یک مزه را هزارن بار در ذهن خود تکرار کرده….

حالا چرا سخت ترین کار؟

چون از نظر من، آدم شاید در ظاهر بتونه به خودش دروغ بگه و از برخی لحظات ننویسه یا بزرگ نمایی کنه و شاید هم جاها و آدم هایی رو کم اهمیت نشون بده ، ولی در باطن ممکن نیست که بتونه احساسات خودش رو در مقابله با اون دروغ، کنترل کنه؛ من ولی تصمیم گرفتم بر خلاف این جریان با شجاعت تمام، دست به کیبورد شوم و تا جایی که جنبه مخاطبینم و فرهنگ جامعه ای که در آن حضور دارم اجازه میده، شروع به نوشتن از لحظاتی ابتدایی زندگیم تا به امروز، یعنی زمان ویرایش این متن کنم، که تقریبا یک کتیبه مجازی خواهد بود برای دوستانم و کسانی که دوست دارن در مورد بنده اطلاعاتی داشته باشن؛ راستش رو بخواهید قبل نوشتن این بیوگرافی دو دل بودم چونکه به قول برادرم انتشار اطلاعات شخصی در دنیای مجازی امکان داره باعث ایجاد اختلال در دنیای واقعیمون بشه و شاید هم خیلی افراد از این اطلاعات سو استفاده کنن؛ البته این مطلب از خودم پنهان نیست که شاید این موضوع به ضرر من باشه، چون بلاخره هر کسی با خوندنش در مورد گذشته من اطلاعات جامعی به دست میاره و میتونه با شناخت شخصیت و علایق درونی من، آسیب هایی رو بهم برسونه و یا ازم سو استفاده کنه؛
ولی نگاهم به این ماجرا کمی متفاوته، پس این مشکلات که وقوعش دور از انتظار نیست منافعی رو میبینم که در ادامه بیشتر در موردش صحبت خواهم کرد ولی اصلیترین منفعتش برای خودم هست تا یه مروری عمیق بر گذشته خودم داشته باشم و با دیدی بازتر در مورد آینده تصمیم بگیرم و مورد بعدی اینکه بخاطر وجود این دنیای مجازی ما هر روز با آدم های جدیدی آشنا میشویم و مجوریم هر روز برای آشنایی از خودمون بگیم، ولی وجود همچین نوشته ای باعث میشه به مخاطبمون یک لینک بدیم تا با یک کلیک همه چیز رو در موردمون بدونه تا هم نیاز به تکرار حرفای تکراری برای آدم های جدید نباشه و هم اونا بتونن با شناخت ما، رفتار مناسب تری در مقابل ما داشته باشن…

بریم سراغ بیوگرافی :))))

قبل از استارت بگم که فرمت نوشتاری من کمی متفاوته یعنی با روال رایجی که در نوشتار زندگی نامه وجود داره کمی متفاوته، پس موقع خوندن رسمی نخونید 🙂

تاریخ تولد فرید مسعودی | Farid Masoudi birthday

همان طور که در تصویر بالا میبینید من در روز چهارشنبه ۱۱ خرداد سال ۱۳۷۳ طبق گفته مامانم ساعت دوازده ظهر در یک خانواده مذهبی 🙂 در شهرستان میاندوآب همون قوشاچای سابق دیده بر جهان گوشودم 🙂 البته اینم بگم که من مقاومت میکردم در مقابل دیده بد جهان گشودن ولی آخرش با تلاش های مادر پر توان و خانومان دکتر بلاخره به زور دیده را گوشودم و تا دیدم که اینجا اونی نیست که فکرشو میکردم، شروع به گریه کردم. (خب دیگه زیاد فانتزیش نکنیم و بریم سراغ ادامه داستان) خب جونم براتون بگه که از اون دوران اطلاعات زیادی جز اینکه میگفتن یه پسر سیاه کوچولو بودم که بر خلاف سایر بچه ها زیاد دلبری نمیکردم، در دست نیست، جز تصویر زیر که سمت راستی خواهرمه و سمت چپی داداشم 🙂

عکس کودکی فرید مسعودی | Photo of childhood Farid Masoudi

زمان ما مثل الان دوربین و اینترنت نبود که زیاد از بچگیمون عکسو فیلم داشته باشیم و در کل دوران کودکی ما محدود به چندتا عکس و خاطرات پدر مادر و اطرافیان میشه.

یکی از دوستان از قسمت تماس پرسیده بودن که میاندوآب کجاست و زبون مادریم چیه؟ بخاطر سوال ایشون من پست رو ویرایش کردم و عکس زیرم بهش اضافه کردم.

نقشه جغرافیایی شهرستان میاندوآب

میاندوآب یکی از شهرهای جنوبی استان آذربایجان غربی در شمال غرب ایرانه و زبون مادری من هم آذری هست.

قابل ذکره که اینجا بگم این زندگی نامه مدام در حال ویرایشه و هرجا نکته ای به ذهنم برسه یا از آرشیو عکس یا فایلی رو پیدا کنم که بشه بهش اضافه کرد میام و ویرایشش میکنم تا هم بروزتر و هم کاملتر بشه.

راستی خسته که نشدین؟ اگه خسته شدین صفحه رو ببندین برین.
والا مگه بزور نگهتون داشتم. خخخخ (شرمنده که اینقدر روکم)
تو بچگی بخاطر رک بودنم کلی کتک خوردم 🙁 ولی لامصب ترک نمیشه.

خب داشتم میگفتم: دوران کودکی من مثل بقیه بچه هایی که مثل من شانس شرایط زندگی بدون جنگ و امنیت رو داشتن با بازیو تفریحات کودکانه، با بچه های فامیل و دختر پسرای محله ای که هنوزم خونه پدر و مادر اونجاست، گذشت و تک خاطراتی هم از اون دوران تو ذهنمه که هر دفعه بهشون فکر میکنم خنده میشینه رو لب، مثل کارهای عجیب منو داداشتم تو سوپر مارکت بابام 🙂 یادمه با داداشم ظهر میرفتیم سوپر مارکت و چون ما تو مغازمون بستنی نداشتیم، منتظر میموندیم یکی بیاد ازمون یه چیزی بخره و بعد با پول اون میرفتیم از سوپرمارکت رو به رویی یه بستنی از اون کیم های دوقلو که تو عکس زیر نمونش رو میبینید میخریدم، که هنوزم مزه اون بستنی ها زیر زبونه، جوری که با دیدن عکس زیر میرم تو اون دوران…

ساعت پنج بابام می اومد و دخل مغازه رو باز میکرد و میدید خالیه 🙁 منو داداشم انقدر میخوردیم که به حد انفجار میرسیدیم. اون زمان ما بچه بودیم و درآمد مغازمون هم خیلی پایین بود ولی خداروشکر بابای با جنبه ای داشتم و اصلا بهمون بخاطر این بی جنبه بازیا که تو خوردن هله هوله در میاوردیم گیر نمیداد و ازش بخاطر این رفتارش ممنونم چون با این کارش باعث شد عقده ای نشم 🙂

از هم بازی های دوارن کودکیم میشه به دختر عمه هام اشاره کرد که باهاشون تو حیاط خونه پدر بزرگم بازی میکردیم و انقدر صدامون بالا میرفت که پدر بزرگم می اومد دعوامون میکرد و چون اون دختر بودن من جاشون کتک میخوردم و تو این مورد سر شار از عقدممممم
دختر عمه ها اگه این متن رو میخونید مطمعن باشید یه روزی میگیرم بچه هاتون رو میزنم تا اینجوری کمی از عقده هام کم بشه. خخخخ
یه عکس سه تایی هم با دختر عمه هام دارم که تو همون حیاط گرفتیم ولی متاسفانه به علت برخی مشکلات پیش پا افتاده خانوادگی زیاد در تماس نیستیم و امیدوارم اگه یه روزی این متن رو خوندن اون عکس رو برام بفرستن تا من به این پست اضافه کنم.

تک دوست دوران بچگیم که یادم مونده و هنوزم باهاش رفیقم، اسمش میلاد فرامرزی هست که همسایه ما بودن و بخاطر اینکه همسن بودیم، و اخلاق هامون بهم میخورد از همون اول، دوستای خوبی باهم شدیم و کلی روزای هیجان انگیز و دعواهای های پسرونه باهم رقم زدیم.
منو میلاد دوران ابتدایی رو باهم تو مدرسه شهید کاشانی میاندوآب همکلاسی بودیم، یادمه یه روز با میلاد دعوام شده بود و بخاطر این موضوع بر خلاف سایر روزا که باهم میرفتیم مدرسه و می اومدیم اون روز رو جدا از هم از مسیر های مختلف اومدیم، اخه چون دوتامون از اون بچه های یه دنده و لجباز (بهمون میگفتن خیلی غدین) بودیم، تو راه برگشت یه جا مسیرها مشترک میشد، اون روز تو مسیر برگشت یکی از ما که یادم نمیاد کدوممون با یه پسره دعوامون شده بود و با وجود اینکه منو میلاد باهم قهر بودیم با دیدن صحنه دعوا همه دلخوری ها یادمون رفت و باهم شروع به زدن اون پسره کردیم…! هدفم از گفتن این خاطره این بود که بگم از همون ابتدا اگه گوشت همو بخوریم هم، استخون همدیگه رو دور نمیندازیم. الانشم مثل اون موقع هستیم…

از دوران ابتداییم تو مدرسه کاشانی زیاد خاطره یادم نمونده ولی چندتاش هستن که هیچ وقت یادم نمیره مثل اولین املای زندگیم که ده گرفتم، چون مثل عکس بالا، همه نوشته هارو برعکس نوشته بود 🙁 از همون اول املا و زبان فارسیم ضعیف بوده و همین الانشم تا اینجای نوشته مطمعنم کلی غلط املایی دارم 🙁
بخاطر همین موضوع، از همون اول تو تقلب کردن خبره شدم و تقریبا تو تمام املاهای زندگیم تقلب کردم 🙁
البته ابنم بگم که بعدا فهمیدم مشکل قرینه نویسی (نوشتن آینه ای) یه نوع اختلال تو دوران کودکیه و میشه با چند تمرین ساده حلش کرد، ولی متاسفانه معلم اول ابتدایی من، از این موضوع آگاهی نداشت و با برخورد اشتباهش باعث شد من از همون ابتدا با نوشتن به مشکل بخورم 🙁

چقدر طولانی شد:/ من هنوز هیچی نگفتم از خودم که :/ پس بذار اینو منتشر کنم بعدا میام بقیشو مینویسم
شما هم برو یه استراحتی بکن
چشات خسته شد :/

————————-

بعد از چند روز وقفه دوباره اومدم ادامش رو بنویسم.
قبل نوشتنش یه دور خوندم و با خودم گفتم این نوشته ممکن نیست برای مخاطب جذاب باشه.
ولی بعد با خودم گفتم بستگی داره مخاطب کی باشه
مطمعنم افرادی که مجازی منو میشناسن شاید خوندنش براشون جذاب نباشه ولی بدون شک برای اطرافیان نزدیکم جذاب خواهد بود.
پس لطفا اگه فکر میکنید براتون مهم نیست و جذاب نیست، بهتره همین الان صفحه رو ببندید، چون در ادامه هم قرار نیست چیز جذابی بشنوید، فقط یک روایتی است، از زندگی بنده؛ اول برای خودم و بعد برا هرکی که دوست داشت بخونه…

کارنامه فرید مسعودی

اتفاقی توی کمد کارنامه های قدیمیم رو پیدا کردم که سمت راستی مال دوم راهنمایم هست و سمت چپی مال پنجم ابتدایی، که در عکس بالا مشاهده میکنید

عکس زیر هم برگه بهداشتی هست که هر سال تو مدرسه برامون پر میکردن و به ترتیب از سال اول تا سوم راهنمایی وضعیت وزن و قد و اطلاعات دیگه رو به ترتیب نوشته…

برگه بهداشت فرید مسعودی

عکس زیرم قدیمی ترین نسخه از امضام؛ البته امضای فعلیم یکم فرق کرده و این مال خیلی وقت پیشاس

امضای فرید مسعودی

دوران راهنمایی…

دوران راهنمایم زیاد دوران پر هیجانی نبود و تقریبا یک زندگی عادی و یک نواخت داشتم و تا حد ممکن بدور از حاشیه بودم و تنها چیزایی که ازش یادم میاد، اینکه تو مدرسه شهید رجایی میاندوآب درس میخوندم و مثل یه بچه حرف گوش کن میرفتم مدرسه و می اومدم و بعد از مدسه هم تو کارای مغازه به پدرم کمک میکردم و تقریبا از نظر درسی هم نرمال بودم و کاری به کسی نداشتم.

عکس دوران کودکی فرید مسعودی

اینم از نظر لطف دوستان در پی وی 🙂

اسکرین شات فرید مسعودی

بعد از دوران راهنمایی  تو آزمون مدرسه های نمونه دولتی استان آذربایجان غربی شرکت کردم و همین طور که انتظار میرفت در هنرستان نمونه دولتی حضرت ولیعصر شهرستان نقده پذیرفته شدم، خانوادم مخالف بودن که من در سن ۱۴ سالگی از شهر خودم خارج بشم و برم تو یه شهر دیگه تو خوابگاه بمونم، ولی من از زندگی روزمره و مخصوصا بودن در مغازه پدرم که تقریبا برام مثل یه زندان بود خسته شده بودم و دوست داشتم تا حد ممکن از خانواده و اوضاع نچندان خوبی که اون دوران بخاطر فوت پدر بزرگ و مادر بزرگم، و افسردگی حاکم و بحث های ارث و میراث پیدا کرده بود، با کلی خواهش و تمنا تونستم موافقت والدینم رو بگیرم و بلاخره با چند روز تاخیر در این دبیرستان ثبت نام کردم.

عکس نوجوانی فرید مسعودی

روز های اول ورود به این هنرستان و خوابگاه، واقعا حس غریبی داشت، چون من تا اون دوران هیچ وقت از خونمون دور نشده بودم و واقعا برام خیلی سخت بود، ولی انتخاب خودم بود و میدونستم که بعد از مدتی شرایط برام بهتر خواهد شد؛ بودن در اونجا واقعا برام اتفاق بزرگی بود چون باعث شد من فرهنگ زندگی اجتماعی رو یاد بگیرم و به مرور تونستم با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم و دوستانی خوبی پیدا کنم که هنوزم با خیلی هاشون در ارتباطم.

تو شهرستان نقده برای من خاطرات زیادی رقم خورد و من در اون دوران سه ساله ای که اونجا بودم تقریبا تونستم از اون دوران استفاده خوبی بکنم و مهارت های زیادی رو مثل بازیگری و تئاتر، خبرنگاری، کاراته و… کلی چیز دیگه بجز درس خوندن :/ پایین چندتا از عکسای اون دوران رو میبینید :/

کاراته بازی کردن فرید مسعودی

یکی از مزیت های که خوابگاه هنرستان داشت این بود کلاس کاراته یک روز در میون داخل سالن خوابگاه برگذار میشد که باعث میشد ما یه حرکتی به خودمون بدیم و یکم به بدنمون برسیم تا سالم تر باشیم.

در عکس بالا و پایین اونی سمت راست هست منم و سمت چپی بهترین دوستم رحیم آقابیگ زاده هست که توی هنرستان تقریبا همش باهم بودیم و حتی الانم بهترین دوست هم هستیم و باهم کلی خاطرات هیجان انگیز رقم زدیم… بعدا حتما یه پست در مورد دوستیم با رحیم مینویسم و لینکشو اینجا میذارم

عکس رحیم آقا بیگ زاده و فرید مسعودی

اگه بخوام از دوران هنرستان بنویسم و عکس هاشو قرار بدم خیلی زیاد میشه، پس بخاطر این موضوع سعی میکنم تا حد ممکن اون دوران رو در چند خط خلاصه کنم؛
سال اول دبیرستان، اولین سال دور از خانه بود که من با تمام انکارم از اینکه دوری از خانواده ازیتم نمیکند همیشه منتظر بودم آخر هفته از راه برسه و برگردم پیش خانوادم، سال اول که تموم شد، وقت انتخاب رشته هنرستان رسید و من با تمام علاقه رشته ساخت و تولید رو انتخاب کردم و خداروشکر این رشته توانست تمام خواسته هام رو که از تحصیل داشتم، اون دوران برآورده کنه. من در دوران سه ساله هنرستان با انجام تکالیف بچه ها مثل رسم فنی خرجیم رو در میاوردم و یه وبلاگم هم زده بودم که هر سه روز یه بار از سرپرست خوابگاه مرخصی میگرفتم و میرفتم کافینت و ادارش میکردم و از طریق این وبلاگ حداقل پول اینترنت و شارژ ایرانسلم رو در میارودم و تمام پیشرفت هامو در تجارت الکترونیک مدیون اون وبلاگفایی هستم که باعث شد من با وبلاگ نویسی آشنا بشم و امروز در تجارت الکترونیک حرفی برای گفتن داشته باشم…

کنکور فرید مسعودی

تمام رویای من در اواخر دبیرستان رفتن به شهر بزرگی مثل تهران بود و تنها راهش برای فردی به سن و سال من قبولی در یکی از دانشکده های تهران بود و این امر باعث شد که من با تمام وجود برای کنکور بخونم و خداروشکر نتیجه مطلوبی هم به دست آوردم و  تونستم با رتبه ۳۷ وارد دانشکده فنی انقلاب اسلامی تهران بشم؛ قبل از کنکور هم توی المپیاد فنی شرکت کردم و با جایزه ای که بهم دادن تونستم یکی از رویا های اون دورنم یعنی خرید یک دوربین نیمه حرفه ای بود برسم و باید اعتراف کنم که تنها هدفم برای شرکت در اون آزمون ها فقط برای جایزه و عشق دوربین بود که خروجیش شد عکاسی از قطره هایی که عاشقشون بودم و برای شکارشون ساعت ها وقت صرف کردم که به صورت یک اسلاید ویدیویی میتونید تماشا کنید.

وقتی برای ثبت نام به دانشگاه رفیم گفتن که به صورت رندم یه عده نیم دوم شدن و یه عده نیم اول 🙂 منم از شانس خوب یا بدم شده بودم نیمه دوم! البته با کمی پیگیری میشد اورد نیمه اول ولی من تحت تاثیر از کتابی که به اسم “امکان: سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می‌توان کرد” خونده بودم ترجیح دادم برای مدتی پیش یکی از دکتر های شهر که از غذا فامیلمون هم بود منشی باشم که از نظر اطرافیان تصمیم اشتباهی بود ولی باید بگم که اون مدت چند ماه که در یک محیط اجتماعی متفاوت بودم باعث شد که شخصیت بزینسی من شک بگیره و نگاه متفاوتی به زندگی داشته باشم و حتی باعث شد موقع دانشگاه هم با دیدی متفاوت تر از سایر دانشجو ها به تحصیل ادامه بدم و با تجربه ای که بدست اورده بودم همون ابتدای ورود به دانشگاه توی یافت آباد تهران منشی یک وکیل شدم و تونستم درآمد خوبی برای خودم دست و پا کنم و با پول این درآمد یه شبکه اجتماعی زدم به اسم فیس۳ که در زمان خودش واقعا هم منبع درآمد خیلی خوب برای من بود و هم یک مکان برای افزایش تجربه اینترنتی بنده که متاسفانه بعد های انقدر بزرگ شد که تونستم هزینه های سرورش رو تهیه کنم و به علت اینکه اون زمان ها سن کمی داشتم نتونستم سرمایه گذار براش پیدا کنم و دوران اوجش مجبور شدم با دستای خودم پاکش کنم که سه شک خیلی بزرگ برای من بود و باعث شد مدتی افسرده بشم.

بعد تموم شدن دوران افسردگی که حدود دوماه طول کشید با حمایت های مالی یکی از دوستام یه مجله اینترنتی به اسم بست لایک رو افتتاح کردم که باعث شد دوباره استقلال مالیم رو بدست بیارم ولی متاسفانه سر اشتباهات استراتزیک بعد یه مدت فیلتر شد و دومین شک یا به نوعی زمین خوردن من شک گرفت و انقدر برام سنگین بود که مجبور شدم دو شیفت کار کنم تا بتونم بدهی که بالا آورده بودم رو پس بدم و بخاطر این موضوع یه ترم دانشگاه نرفتم و مشروط شدم 🙁 عکس زیر هم مال اون دارنه که واقعا میتونم بگم سخترین دوران زندگیم بود که حتی خستگی و افسردگی رو میتونید توی این عکس به وضوح ببنید. البته نا گفته نمونه که تمام آرامش امروزم رو مدیون تجربه های اون دوران هستم.

عکس دشوران دانشگاه فرید مسعودی

بعد از شکست توی پروژه بست لایک و پس دادن بدهی ها ، من برای مدتی از دنیای وب فاصله گرفتم بودم که با قوت قلب های دوست خوبم هاشم ایمان زاده به خودم اومدم و تصمیم گرفتم این بار یه سایت اشتراک رمان بزنم که هم اون دوران رو بورس بود و هم امکان فیلتر شدنش کم بود، ولی برای استارت این ایده نیاز به سرمایه داشتم  که متاسفانه به هر دری زدم نتونستم سرمایه جور کنم و بخاطر همین موضوع تصمیم گرفتم برای مدتی توی یه شرکت نظافتی کار کنم 🙁 که امیدوارم هیچ جونی بخاطر پول مجبور نشه بره اونجور جاها کار کنه؛ چون واقعا غرور آدم له میشه 🙁 یادمه یه روز رفته بودم برای نظافت یه خونه که یه پسر هم سن من داشت تو یه چت رومی که من قبلا مدیرش بودم و بخاطر مشکل مالی فروخته بودمش چت میکرد که یهو بلاکش کردن و منم چون کد هاشو میشناختم بهش گفتم من راهی رو بلدم که از بلاکی در بیای. ولی اون گفت: تو چی میفهمی این چیزا چیه آخه نظافتچی 🙁 تا مدت ها این حرفش تو گوشم میچرخید 🙁 اون روز با خودم گفتم این حرف حق من نیست و من باید زندگیمو عوض کنم 🙂 و از اون پسر ممنونم که باعث شد من به خودم بیام و جوری دیگه زندگی کنم…

متن زیرم مال اون دورانه

شکر خدا فرید مسعودی

خلاصه بعد از تلاش های بسیار تونستم میهن رمان رو به اوج خودش برسونم و دوباره به استقلال مالی برسم تا جایی که درامد ماهیانم اون زمان به ۴۰ هزارتومن در روز رسیده بود که در زمان خودش مبلغ قابل توجهی بود. من با پول میهن رمان تونستم واقعا پیشرفت های زیادی بکنم تا اینکه یه ایمیل اومد که توش نوشته بود بر اساس قوانین جدید فعالیت سایت های انتشار رمان و کتاب های رایگان باید متوقف بشه و از این داستان که چند روز بعدش میهن رمان فیلتر شد و هر اقدامی کردم به در بسته خوردم و این بود که من دوباره شکست خوردم و دوران بد شکست دوباره شروع شد. شکستی که واقعا باعث شد خورد شدن مهره های کمرمو زیرش حس کنم و تمام زحمت هام و هزینه هام به باد بره…

من بارها خورد شدن استخون هام رو زیر این شکست ها حس کردم

شاید یکی پیدا بشه بگه این شکست ها قوی ترت کردو… ولی از نظرم اینا شعار هستن چون واقعا من خیلی تو زندگیم دویدم ولی وقتی چشامو باز کردم دیدم رو تردمیلم . خلاصه دوران بعد از شکست میهن رمان با تمام ابهتش به پایان رسید و من به خودم اومدم دیدم نه درس درست و حسابی خوندم و شرایط خوبی دارم…

تمام این چیزا دست به دست هم داد تا من به خودم بیام و فراموش کنم این شکست رو و دوباره دل ببندم به درس, ترم اخر کاردانیم من ۲۴ واحد برداشتم و تمام سختی ها تونستم چهار ترمه تموم کنم ولی یه چالش مهم پیش رو بود به اسم کنکور کاردانی به کارشناسی 🙂

حدود دو ماه مونده بود به کنکور کاردانی به کارشناسی و تنها شانس من برای بودن دوباره در تهران و ادامه فعالیت ها تنها قبولی در این کنکور بود و از اونجایی که تعداد پذیرش خیلی کمه تو کاردانی به کارشناسی من مجبور بودم حداقل زیر ۳۰ باشم تا بتونی شانسی برای قبولی داشته باشم.

به لطف خدا و تلاش های زیاد تونستم، از این ازمون هم سر بلند بیرون بیام و دوباره تو همون دانشکده قبلی با رتبه خوب قبول بشم.

ورود به دوره کارشناسی واقعا اونجوری که فکر میکردم نبود، چون تمام دوستای که داشتم یا قبول نشده بودن و یا رفته بودن سربازی و من تنها مونده بودم تو دانشگاهی پر از غربیه؛ به ناچار خودمو با رفتن به بدن سازی و شنا و چیزای مختلف سرگرم میکردم و یه حسی هم میگفت فرید برگرد به دنیای اینترنت و دوباره شروع رو کن؛ ولی شکست های پشت سرهم که خورده بودم باعث میشد در مقابل این هوس ها مقاومت کنم و سعی متن که زندگی بدون حاشیه و دور از دردسر داشته باشم، ولی این موضوع باعث نمیشد که کار نکنم و در کنار درس سعی میکردم کار بکنم تا بتونم بدون دردسر زندگی کنم، از اونجایی هم که به تیم پرسپولیس علاقه داشتم سعی میکردم همیشه تو بازی هاش شرکت کنم که فیلم زیر هم مال اون دورانه که دوست خوبم سعید وسط نیمه ازم گرفته که پرسپولیس یک هیچ از استقلال عقبه 🙁

ولی از آنجایی که پرسپولیسم مثل من هیچ وقت بازنده نمیمونه و همیشه راهی پیدا میکنه برای فرار از باخت در ادامه نیمه دوم که در فیلم زیر هست میبینیم که داستان چه خوب تموم میشه :)))

خلاصه اون دوران تقریبا دوران عشق و حال بود  من یه مدتی رو بدور از حاشیه با دوستان جدیدم سپری میکردم و همزمان با کار در جاهای مختلف یه پولی در می اوردم و با همون پول مسافرت میرفتم یا با دوست خوبم نوید صابری تهران گردی میکردیم…

همه چی اروم بود تا اینکه یه شب تو خوابگاه بودم و دیدم یکی از دوستام داره تو اینترنت میچرخه و با هیجان میگه من عاشق این موضوعاتم و ای کاش منم یه همچین سایتی داشتم… همین حرف کافی بود که تمام خاطراتم در دنیای اینترنت یهو از جلوی چشمم رد بشه… اون شب رو تا صبح نخوابیدم و همش به این فکر میکردم که دوباره به دنیای وب برگردم یا نه؟؟ همش با خودم میگفتم اگه دوباره شکست بخورم چی و یا پول استارت رو از کجا بیام منکه سرمایه ای ندارم حتی لپ تابم یا گوشی هم نداشتم…

موضوع رو با مامانم مطرح کردم و مامانم گفت که میتونه از خالم پول قرض بگیره تا من بتونم امکانات مورد نیازم رو بخرم 🙁 🙂 برخلاف میل باطنیم قبول کردم که این کارو انجام بده و با پولی که قرض گرفت یه گوشی خریدم و با بقیه پولش زدم تو کار سوشیال مارکتینگ و تونستم در عرض دو ماه با تلاش های شبانه روزی، هم پول رو پس بدم و هم یه لپ تاب بخرم 🙂

همین حدود ها بود که با توجه به خلایی که در بحث خلاقیت تو ایران میدیدم استارت یک صفحه خلاقیت رو با عنوان “” در اینستاگرام زدم و شروع کردم به تولید محتوا که بعد از مدتی با هک شدن اطلاعاتم مجبور شدم اسمش رو به پیج خلاقیت تغییر بدم…

ورود دوباره من به دنیای وب باعث شد، این بار با تجربه ای بیشتر به کارم در حوزه تجارت الکترونیک با رنگ و بویی آمیخته به خلاقیت که بعد ها با آشنایی با استاد جهانفر کیانی تونستم جهت درستی به کارم بدم و با مطالعه دقیقتر در این حوزه در فاز کوچک به تدریس خلاقیت و تکنیک های تفکر خلاقانه بپردازم ؛ ولی ترس از شکست منو رها نمیکرد و باعث شده بود که قدرت ریسک پذیریم، تحلیل پیدا کنه و نتونم اونجوری که باید رشد کنم؛ ولی بعدها آشنایی با دکتر فرزانه کرلو و صحبت هایی که با ایشون داشتم باعث شد که اعتماد بنفسم رو دوباره پیدا کنم و بدون ترس خودم رو در دنیای بزنسیم رها کنم…

در اون دوران یک دایره امن برای خودم ایجاد کرده بودم و به صورت تمام وقت و نیمه وقت با موسسه ها و شرکت های مختلف دولتی و خصوصی در حوزه کسب و کارهایی دیجیتال در بخشی به عنوان مشاور و در بعضی مواقع هم خودم درگیر اجرا میشدم…

در این مسیر با افراد خیلی زیادی آشنا شدم که هر کدوم در اندازه خودشون تاثیرات زیادی در زندگی من داشتن که اگه بخوام از تک تک آنها بنویسم خارج از حوصله شما و این بیوگرافی خواهد بود؛ ولی وظیفه خودم میدونم در این بخش از نوشته، از خانوم دکتر هژبر بنویسم که با وجود اینکه متاسفانه مدت کوتاهی در خدمت ایشون بودم 🙁 واقعا با صبر و انرژی که داشتن در این مسیر با دلسوزی تمام کمک های بزرگی به بنده کردن و باعث شدن معنی بعضی از واژه ها را به درستی درک کنم و تصمیمات درستی برای زندگیم بگیرم و امیدارم ایشون هرکجا هستن همیشه پیش خانوادشون زندگی پر از آرامشی رو تجربه کنن؛ …

بعد از تموم شدن دانشگاه من به پیشنهاد دوست خوبم مصطفی نوروزی یه خونه در یکی از محله های قدیمی تهران اجاره کردم و به عنوان مدیر مارکتینگ در پلتفرم مدادنوکی که محل کارش داخل مرکز خدمات فناوری دانشگاه شریف بود مشغول به کار شدم، زندگی مجردی در تهران و تجربه زندگی کارمندی و منظم با تمام دردسرها و چالش هایش باعث شد که من تجارب زیادی بدست بیارم به صورت عمیق مزه خیلی از اتفاق ها رو بچشم…

در خانه مجردیم در تهران که بعد ها دوست خوبم رحیم هم بهم اضافه شد تقریبا زندگی یک زندگی آروم و بدون حاشیه داشتم تا اینکه معافیت تحصیلیم تموم شد و من مجبور شدم برای سربازی دفترچه پست کنم و تقریبا اوایل آذر ماه بود که مشخص شد آموزشیم افتاده یزد و من مجبورم کارم و این خانه مجردی رو با تمام خاطراتش رو ول کنم و راهی آموزشگاه رزم مقدماتی ایت الله خاتمی یزد بشم 🙁

رفتن به سربازی باعث میشد که بزینس ها و تمام سرمایه هایم دچار یک چالش بزرگ بشن؛ ولی به لطف خدا و کمک خانواده و دوستان تونستم این چالش رو پشت سر بذارم و از تمام کسانی که کمک کردن من در دوران آموزشی زیاد دغدغه کاری نداشته باشم ممنونم.

بعد از آموزشی در وارد یکی از پروژه های اجرایی در تبریز شدم و هم اکنون نیز همان جا مشغول به کار هستم 🙂 البته هنوزم دارم فعالیت هامو همزمان با کارم ادامه میدم و اگه خدا بخواد در آینده اتفاقات و ماجرا های پیش آمده رو با ویرایش این نوشته به متن بیوگرافی اضافه خواهم کرد…

در آخر این نوشته رو با جمله ای زیبا برتراند راسل تموم میکنم:

برتراند راسل میگه: زندگی خلاصه ایست از ناخواسته به دنیا آمدن
ناگهان بزرگ شدن، مخفیانه گریستن
دیوانه‌وار عشق ورزیدن!
و عاقبت در حسرتِ آنچه دل می‌خواهد
و منطق نمی‌پذیرد مُردن…!

——————————

تشکر میکنم که وقت گذاشتین و این نوشته هارو خوندید

 فرید مسعودی

—————————-

توضیحات:
۱٫ هر چند مدت این نوشته ویرایش میشود و بهبود پیدا میکند.
۲٫ از دوستانم خواهش میکنم که اگه عکس یا فیلمی از بنده دارین که جایی در این نوشته داره لطفا برام بفرستین.
۳٫ سعی خواهم کرد در مورد تک تک افراد تاثیرگذار زندگیم در پست جداگانه مطلبی منتشر کنم که با کلیک روی اسم ها در صورت وجود میتونید وارد شده و مطالعه کنید
۴٫ این نوشته ها تمام زندگی بنده نیست و من سعی کردم خلاصه و بدور از حاشیه ها و قضاوت ها بیانش کنم و در صورتی که اسمتون رو نیاوردم ازتون معذرت میخوام و یا اگه اسمتون رو اوردم که ناراضی هستین کافیه خبر بدین تا اصلاح بشه.
۵٫ اگر در مورد بنده نظر یا خاطره ای مشترکی دارید که ارزش انتشار دارد یا دوست دارید منتشرش کنید میتونید از قسمت نظرات این پست به اشتراک بگذارید تا هم ثبت بشه و هم تکمیل کننده این بیوگرافی باشه؛ منتظر کامنت های شما عزیزان هستم.

17 دیدگاه دربارهٔ «زندگی نامه فرید مسعودی | Biography of Farid Masoudi»

  1. دوباره اینجا رو خوندم
    هنوز مثل روز اولی هستی که شناختمت
    درکش سخته!
    ادم ها معمولا با گذر زمان اونی نمیشن که روز اول دیدیشون
    اما تو همانی که بودی
    و چی از این بالاتر
    خوش بدرخشی
    رفیقم
    شفیقم
    عزیزم
    جانم

  2. حمیرا باجلان

    سلام
    من از طریق پیج خلاقیت با شما آشنا شدم.
    یک سالی میشه تو کار تولید و مدیریت محتوا هستم و وب سایت های زیادی راه اندازی کردم و چند تا هم مدیریت میکنم.
    به نظرم یه قالب بهتر برای سایتتون انتخاب کنید و در یک بخش تمام توانایی های و مدارکی که دارید رو ارائه بدید و خودتون رو خیلی حرفه ای معرفی کنید.
    برنامه فرصتتون رو هم توی اینستا دنبال میکنم. جالبه و جای پیشرفت دارید.
    پیروز و سربلند باشید.

  3. سلام فرید جون
    زندگیت چقدر شبیه آدمهای خاص.تقریبا زندگیت شبیه زندگی منه.حالا بماند و بگذریم از بازی کردن با واژه ها.
    امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشی.
    و تنها آرزویم اینکه برات عاقبت بخیر بشی.
    چون این دنیا هر چقدر هم خوب باشد همینجا می ماند و ما میرویم و تنها عاقبت بخیر بودن را با خود می بریم.
    به قول حمیرا شاه ها رفتن و کاخ ها بجا مانند.
    هر وقت نا امید شدی کتاب چطور به اینجا رسیدم را مطالعه کن.نویسنده اش دکتر باربارا دی آنجلس.
    در پناه خدا.

  4. هم داستانت رو خوندم هم کامنتای زیرش رو…آیدیم رو میزارم توی اینستاگرام اددم کن.یا آیدیت رو بدهمن اددت کنم…باعث افتخارم هستش با انسانی مثل شما رفیق بشم.Matinfathi19

  5. عالی مثه همیشه …همشو از اول تا آخر خوندم❤❤❤ …درسته فقط دو ماه بیشتر باهم زندگی نکردیم اما از همون اول قلب بزرگ و مهربون و ذهن فوق العاده خلاقت هویدا بود …خیلی خوشحالم که تو زندگیم با فردی مثه فرید مسعودی آشنا شدم و این که یکی از بهترین دوستام شد و هست …اینم برا دوستانی که میخونن میگم که دنیای فرید دنیای کاملا متفاوت و جذاب هست که میتونه هر کسی رو غرق در خودش کنه …حمیدم ۱۲۸

  6. سلام
    چه بیوگرافی زیبا و خلاقانه ای
    آفرین به شما
    سطر به سطرش لذت بردم و به پشتکارتون آفرین گفتم و ازتون آموختم.

    با این پشتکار و هدفمندیتون شایسته بهترینها هستید. موفق و پیروز باشید.

  7. مهدی مردانی

    عالی بود فرید جان
    خوشحالم که باهات آشنا شدم
    ازت ممنونم که وقت گذاشتی و تکنیک هایی رو که بلد بودی بهم یاد دادی
    ازت ممنونم که سرمایه اولیه کارم رو فراهم کردی
    ازت ممنونم که هیچ وقت اشتباهاتم رو به روم نیاوردی
    مامانم هر شب برات دعا میکنه که باعث شدی کسب و کارم رو شروع کنم و بتونم در حد خودم درآمدی داشته باشم و خرجی خانوادم رو بدم. تا دنیا هست مدیونت خواهم بود
    امیدوارم بتونم گوشه ای از کارایی که در حق من و خانوادم کردی رو جبران کنم.

    1. این چه حرفیه مهدی جان
      من کاری نکردم که
      تلاش های خودت باعث شد به هدفت برسی
      من فقط راه صیحیح رو بهت نشون دادم تا شکست های منو تکرار نکنی
      هیچ وقت یادم نمیره شب بیداریات و انگیزه ای که برای این کار داشتی
      امیدوارم همیشه اینقدر پر انرژی و با اراده مسیر موفقیت رو طی کنی
      انشاالله در فرصت مناسب باهات یه مصاحبه ترتیب میدم و مسیر موفقیتت رو داخل سایت منتشر میکنم
      پیروز و سربلند باشی رفیق گلم

  8. الهی فدایی برادر سخت کوشم بشم.با لحظه لحظه خوندن رفتم به اون دوران.انشاالله همیشه موفقیت هات رو ببینیم

  9. کسی که نشناسدت شاید نتونه از پس این کلمات درکت کنه
    این کامنت رو مینویسم برای کسانی که میخوان بیشتر بشناسنت از زبون کسی غیر از فرید مسعودی در وصفش
    به عنوان کسی که خوب میشناسه فرید مسعودی رو باید در وصفش بگم که یکی از قوی ترین افرادی هست که در زندگی دیدم
    نمیگم قوی ترین شاید مخاطبت نتونه حجم اتکا به نفس و قدرت درونیت رو درک کنه
    در خصوص اخلاقش باید بگم که باید زیاد با فرید مسعودی باشی تا دنیاش رو درک کنی
    دنیای فرید مسعودی برای کسی که فقط بهش ناخونک بزنه یه دنیای سر در گم و ازار دهنده است ولی کسی که غرق بشه در دنیاش مطمعنا شیفته اش میشه
    پس اهای کسی که این کامنتو میخونی بدون فرید مسعودی یک انسان توانمند با دنیایی متفاوت و به شدت هیجان انگیز و خواستنیه
    فرید فردی هست که به راحتی میتونی بهش اعتماد کنی
    شاید یکی از امانت دارترین و محافظه به کار ترین ادمای زندگیت شه
    اگه اراده به انجام کاری کنه قطعا و یقینا انجامش میده به عبارتی محال در دنیای این ادم محلی از اعراب نداره
    در خصوص دنیای درون قلبش نمی نویسم چون نه گفتنیه نه وصف کردنی دنیای درون قلبش درک کردنیه
    قلب مهربان و پر محبتش سیراب از محبت میکنه مروارید داخلش رو
    اینا رو مینویسم چون میدونم فرید مسعودی تو متنی که از قلم خودشه هرگز به اینا اشاره نخواهد کرد.
    ممنون که کامنتمو منتشر میکنی.

    1. خاله ی مهربون

      سلام بزرگوار
      وقت بخیر
      حس خیلی خوبی نسبت به این کامنت داشتم و من نیز با شما هم نظرم. توی فضای مجازی کمتر پیش میاد به کسی اعتماد کنم. قدیما خیلی زودتر اعتماد می‌کردم. یادمه سال 92 با افرادی توی فضای مجازی آشنا شدیم و حدود پنج میلیون برای اینکه یه مرد بدهکار به زندان نیفتند جمع کردیم و به صورت قرض به خانمشون دادیم. هیچ وقت توی تخیلات من نمی‌گنجید که بتونم درخواست 5 میلیون برای اون خانم توی فضای مجازی کنم و واقعا این مبلغ جمع بشه. از همه ی افرادی که فقط منو به اسم ناشناس می‌شناختن و هیچ تعامل رو در رو و حضوری با من نداشتند و حتی جنسیت من براشون سوال بود، به خاطر اون اعتماد ممنونم و همه رو مدیون خدا هستم که خودش کمک می‌کنه و کار خیر جلو میره.

      بعد از سال 93 حضور من توی فضای مجازی محدود به وبلاگ دانشگاهمون بود و یکی دو تا وبلاگ شخصی. با فردی بصورت مجازی آشنا نشدم و اعتماد نکردم.

      اما خیلی عجیب و باور نکردنی برای من هست که بالأخره بعد از مدت‌ها خیلی راحت به شخصی داخل فضای مجازی اعتماد کردم و جوری با ایشون راحت بودم که چیزهایی شاید گفتم، که نباید می‌گفتم و حتی از دایره ی حوصله خارج بودند. خوشبختانه تا دو روز پیش به روی من نمی‌آوردند تا اینکه حوصله خارج شد و بحث to do شد😉 و الباقی بماند…

      اما با وجودی که هنوز توی دوره‌های ایشون شرکت نکردم، استاد رو قبول دارم و باور دارم که منصف هستند.

      همین که علم ایشون تا کنون به من رسیده و من نیز در راه درست مصرف کنم، برای ایشون باقی‌الصالحات هست.

      ممنون از شما که این کامنت رو گذاشتین. من با وجود اینکه کمتر از دو ماه هست توی دنیای مجازی در حد کانال تلگرام ایشون و اینستا، با استاد آشنا شدم اما مهر تأیید به گفته‌های شما می‌ذارم.

      موفق و برقرار باشید‌؛ در پناه حق.

  10. واقعا خیلی خوب بلدی مخاطب رو درگیر کنی
    من چند روزه که هی چک میکنم تا ببینم ادامش چی میشه :/
    لطفا زود زود آپدیت کن و به مخاطب که وقت میذاره و به سایتت سر میزه احترام بذار و کامنت هارو باز بذاررررررررررر

  11. چشمامون از خوندن بیوگرافیت خسته نمیشه از انتظار واسه از خودت نوشتن خسته میشه:(
    باید بگم بچگیات نه تنها خز نبودی که خیلی هم کاریزما داشتی♥ درست مثل حال حاضرت

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا